|
|
|
|
|
آدم باید چیکار کنه که این خلق خدا راضی باشن؟ باید از جیبت خرج کنی و خودتو بندازی جلو که همه چیز به خوبی برگذار بشه بعد توی عوضی بیای بگی متاسفم واسه این برنامه ریزی؟ اصلا تقصیر منه که میخوام همه چیزو خودم اداره کنم، گاهی آدم باید خودشو به گاوی بزنه و بذاری هرکی دلش خواست واسه خودش تز بده و تر بزنه تو همه چیز. مرتیکه کج و کوله ی **ی، تو که ادعات (کلا بییییب) میکنه، خودت بیا برنامه ریزی کن ببینم میخوای چه غلطی بخوری؟ (بییییب) (بیییییییییییییب) (بیییب) اگه یه چیز تو دنیا باشه که تا دستگیره منو بسوزونه اینه که کسی از کاری که براش با میل خودم انجام دادم قدر شناسی نکنه، شاید بگی مغرورم شاید بگی خودخواهم و شایدم بگی از خود متشکرم، اما نه... فقط یه مقدار قدر شناسی لازم دارم. *** پ.ن : از پناهگاه بیاین بیرون! داد و بیدادم تموم شد! پ.ن ۲: نویسنده محترمی که دره کامنت دونی های وبلاگش رو تخته کرده: دو روزه دارم میمیرم که بگم بکسو باد غلطه! بکسوات درسته یا درستترش "هرزگردی" ، شرمنده موضوع ماشینی شد و باید دخالت میکردم! پ.ن ۳: به جان خودم، به جد بزرگم قسم که من لکسوس ندارم! دوستان محترمی تو کامنت خصوصی لطف کردن و ماشینه نداشته ی ما رو کامنت کردن! اون ماشین مال یکی از دوستانه دوستان بود، خیلی خوب بود ولی ۲۰۶ بهتره (!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:21 توسط شهریار
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی کار میاد.... اونم کار از نوع زیر زمینی! شهرداری تهران اخیرا به احداث تونل ماشین رو علاقمند شده. (مثل تونل توحید) و با توجه به اینکه متخصصان این مرز و بوم خیلی کارشون درسته با شهرداری قرار داد بستن که تونل حفر کنن براش! بعد همین متخصصان داخلی میان پیش اتریشیها. بهشون میگن اگه گفتی چطوری تونل میسازن؟ اتریشیه میگه اینجوری! ایرانیه میگه بیا بهم نشون بده تا باور کنم بلدی! اتریشیه میگه اینجای تهران خوبه؟ ایرانیه میگه ا چه خوب ما هم قرار بود همینجا واسه شهرداری تونل بزنیم! و اینجوری میشه که اتریشیها میان به متخصصان داخلی نشون بدن که تونل ساختن چطوریه! یه وقت فکر نکنین متخصصان داخلی بلت نیستنا! *** وقتی اتریشیا میان به یه مشکلی بر میخورن. مشکل این بوده که متخصصان داخلی با اینکه خوب بلدن تونل بسازن اما انگلیسیشون اصلا خوب نیست! و به این صورت اینجانب و امثالهم به عنوان مهندس انگلیسی دان وارد عمل میشن! *** دعا کنین شرکته قبولم کنه، اگر قبولم کنن ۶/۲ کیلومتر تونل قراره یه جایی تو تهران بسازن و منم تو پروژش باشم.
این آهنگه ۲ روزه بد رفته رو مخم، البته واسه تکمیل نسخه باید بهش اندکی (البته بیشتر!) زکریای رازی ، یک عدد لکسوس RX۳۵۰ و سیستم صوتی مربوطه، یک عدد جاده فشم و مقادیری گاز دادن جناب راننده رو اضافه کنی که جوابی که روی من داد بهت بده! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 1:6 توسط شهریار
|
|
||
|
|
|
|
|
بدینوسیله در راستای پست قبلی به اطلاع همگان میرساند:
دیشب تصمیم بنده بر این شد که هر چه بیشتر از نامرئی بودن عمدی خودم لذت ببرم! میتونم بگم حتی گاهی اوقات غیر عمدیه! اگر هنوز نفهمیدی نتیجه چی شد باید بگم درست فهمیدی! چون خودمم نمیدونم چی شد! حتی اگر نمیگیری چی میگم بازم اشکالی نداره، چون خودم.... فقط میدونم نشد که بشه، پس به "بییییب"ه "بیییب" ام که نشد! اگر فکر میکنی عصبانیم اشتباه میکنی!
**********
ما در اینجا جرائت نمیکنیم کامنت بذاریم، نیازمند یک عدد دل شیر هستیم که بجای دل فابریک خودمون ببندیم بلکه بتونیم کامنت بذاریم! از کلیه دوستانی که کمپانی روشون از اول دل شیر نصب کرده (مال سریهای اول مونتاژ بودن) دعوت میشه که اونجا کامنت بذارن و از قول من بگن که: نداشتیما !!! تبصره ۱: هرگونه عیب و ایراد و کبودی ناشی از گذاشتن این کامنت تحت پوشش گارانتی نمیباشد و شرکت هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد. تبصره ۲: (این تبصره در راستای ارزان سازی محصولات حذف شده) شب بخیر کاپیتان کوک! تبصره ۳: شرکت هرگونه ارتباط مابین کاپیتان کوک و پست ترسناک ذکر شده را رد کرده و کاپیتان ذکر شده تنها جنبه تزئینی دارد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3:7 توسط شهریار
|
|
||
|
|
|
|
|
باید یه تصمیمی بگیرم که درست لب پرتگاهه، خیلی فکرمو مشغول کرده. اینو مینویسم چون میدونم زمان رو نمیشه به عقب برگردوند، اما اقلا میشه چیزی که قبل نوشتی رو بیای بخونی! واقعا تنها کاری که الان تسکینم میده همین نوشتنه... فقط ببین زنجیره وقایع روزانه تو رو به کجاها که نمیبره! انتظار چیز سختیه... خوابم نمیبره، ذهنم نمیخواد کرکره رو بده پایین، لامصب وقتی کرم یه چیزی بیفته بهم ول نمیکنه!
*****
پس با تو هستم ای "من" توی چند روز دیگه: خوب فکر کن و باهوش عمل کن، میدونی چرا؟ چون نمیشه زمان رو به عقب برگردوند! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:33 توسط شهریار
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به فارسی! (زبان شیرین) دیروز یه روز خاص بود که از بس خاص بود یادم رفت توش پست بزنم! برای همین تاریخ این پست مال دیروزه! کی به کیه؟ چرا چپ چپ نگاه میکنی؟ بعد از مدتها میخوام یه آهنگ بذارم، کاری که یه آقایی که اول اسمش سلمانه یه مدت خیلی انجام میداد، منتها نمیدونم چه بلایی سرش اومده که وبلاگش رو ترک کرده! بگذریم....: نشستی تو خونه و از شدت سر رفتن حوصله سرت ۵۰ کیلو شده، سویچ رو برمیداری و میری توی پارکینگ، حالا چیکار کنم؟ ۸۰ لیتر بنزین ته کارتمه و باید تا آخر آذر باهاش سر کنم! که خودش شامل ۲ بار شمال رفتن میشه! هر بار بگو ۲۵ لیتر... هوم... به نظر میرسه کم بیاد! ول کن بابا گور بابای بنزین! سویچ میره تو استارت و ماشین روشن میشه، از در میپیچی بیرون و میبینی به به! بارونم داره میاد، خیابونا هم که خلوته، چی کمه؟ موسیقی! دستت میره رو دکمه و روشنش میکنی، چقدر هوا سرده، یه سوز نمداری توشه، پس بخاری رو به روش خودت روشن میکنی، یعنی شیشه راننده تا آخر پایین و بخاری روی ۲۵ درجه، بادش هم صاف توی صورتت... هوم... باعث میشه از گرماش بیشتر لذت ببری! بدون عجله و شتاب رانندگی میکنی، سرعتگیرها رو انقدر نرم رد میکنی که خودت تعجب میکنی، چاله چوله ها رو هم که حفظی! بعد این آهنگ شروع میشه، چقدر حسش به الان نزدیکه، بوی بارون داره از بیرون میزنه به دماغت، گرمای بخاری تو صورتت، برف پاک کنی که خودت روش سنسور نصب کردی و اتوماتیک شده که هروقت شیشه خیس شد روشن میشه و کار تو رو راحت میکنه، برگهای زرد خیس خورده زیر چرخت و راهی که فقط مال خودته، دیگه اون فکر که چرا تنها هستی اذیتت نمیکنه، دیگه فکر مشغولت آزاد میشه! خودمم نمیدونم چرا انقدر رانندگی رو دوست دارم، فقط میدونم هیچی باهاش قابل مقایسه نیست، چند وقته از تهران بیرون نزدم، لازمه که برم، یه روز که جاده خلوته، میرم... خودم، جاده و ماشین... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:43 توسط شهریار
|
|
||
|
|
|
|
|
:As a good friend of mine always says "...You'll never know what may come" He belives in this so much .So I'm right here waiting, waiting for what may come
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:38 توسط شهریار
|
|
||